قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4495
تاريخ الفي ( فارسى )
حضور آورند . چون تاجر حاضر شد ، سلطان از وى استفسار كرد كه « تو فرياد كرده بودى ؟ » تاجر قائل شد كه دادخواه من بودم . يشو گفت كه چوبها را حاضر سازد . تاجر چون چوبها را فروخته بود سراسيمه شد . يشو چون چوبها را خريده بود مبالغه در احضار آن چوبها كرد . اضطراب سوداگر بيشتر از پيشتر مىشد . سلطان در گمان افتاد و تاجر را گفت كه « راست مىبايد گفت . » تاجر ناچار قائل شد كه « چوبها را فروختهام . » و بعد از تحقيق ظاهر شد كه زياده از قيمت اصل فروخته . سلطان را اعراضى كه به يشو داشت بر طرف شد . سلطان گفت كه « مال ما را مىخرى و به فايده مىفروشى . مع هذا دادخواه مىشوى . » پس سوداگر را به يشو سپرد كه هر سياست كه خواهى بكن . بعد از آن صدق يشو و غرض مردم سلطان محقق شد . يشو به خاطر جمع آنچه مىخواست مىكرد . و چون يشو در اصل نصرانى بود كه مسلمان شدن غرضش از اين ، تخريب ولايت مصر بود و برانداختن بنياد دولت سلطان . و هميشه امرا را به تهمتها نزد سلطان گناهكار مىكرد . تا آنكه روزى يكى از آن امرا رقعه [ اى ] كه متضمّن بود بر اعمال يشو ، نوشته بر سر راه سلطان انداخت . سلطان ، يشو را طلبيده از حقيقت آن استفسار نمود . او فى الحال در جواب گفت كه « قوصون كه يكى از اعاظم امرا بود ، با من دشمن است و اين عمل اوست . » و بنياد گريه كرد . قوصون گفت كه دروغ مىگويد . و بر طبق سخن خود سوگند ياد كرد . و يكى از مضامين آن رقعه آن بود كه برادر يشو بر ترك پسرى عاشق است . و مبلغهاى كلى هميشه صرف او مىكند . و يشو بر دروغ بودن اين سخن سوگندان ياد كرد . قوصون گفت كه از آن پسر مىتوان اقرار گرفت كه اين سخن راست است يا نه . بعد از حضور او و تهديد ، اقرار كرد كه جمعى كثير با او آمد و رفت دارند . امير مسعود حاجب كه صاحب تحقيق اين معامله بود ، به عرض سلطان رسانيد كه تحقيق اين امر مناسب دولت نيست . و نخستين كذب يشو اينجا بر سلطان ظاهر شد و از مرتبهء خود بيفتاد و مردم را راه سخن پيدا شد . تا آنكه روزى يشو از راهى مىگذشت ، يكى از امرا كه دل پرى از او داشت بر سر راه وى آمده ، شمشيرى بر او نواخت . دستار از سر يشو افتاد . زخم زننده خيال كرد كه سرش افتاد . يشو خود را بر زمين انداخت . آن شخص درگذشت . و اين خبر به سلطان رسيد . جمعى را فرستاد . يشو را زنده يافته نزد سلطان بردند . سلطان به امرا غضبناك شده درشت بسيار گفت . باز يشو به اعتبار خود رسيد . [ 426 ب ] امرا ديگر به جان رسيده با خود قرار دادند كه يا كشته شوند يا دفع او نمايند . شخصى اين خبر را به سلطان رسانيد كه اگر دولت خود مىخواهى اين نصرانى را دور كن . سلطان اعتبار تمام بر بيكر داشت . كس نزد او فرستاد و تحقيق احوال يشو نمود . بيكر در جواب فرستاد كه « يشو